میشه گفت روزنوشت!
امروز روز خوبی بود دیروز آدرس وبلاگم لو رو رفت!!!! برا همین فقط چند مطلب آخری رو ریختم تو این وبلاگ و اون یکی رو حذف کردم. یه درس جدید هم یاد گرفتم... اونم اینکه: دیگه از سر کار ON نشم و برا وبلاگم یه BACK UP داشته باشم! که اگه خواستم یکیشو حذف کنم لااقل اون یکی بمونه. امروز خاله ی شوهرخالم اومد تو بانک. منم رفتم جلو پارتیش شدم! کارشو جلو انداختم. الان عذاب وجدان دارم چون حق دیگرانو پایمال کردم... منی که ادعام میشه میخوام دنیا پر از عدل باشه و شعار میدم که ما باید از خودمون شروع کنیم و هر کسی باید مواظب خودش باشه که ستم نکنه و .... اما اگه هم پارتیش نمیشدم پشت سرم 1000 تا حرف بود که: دیدی چطوری خودشو گم کرده؟! خدا به دوووووور!!! But! which is more important? what allah says or what people say?! But I heard that we should help our relatives… I don’t know… Allah please show me the right way! یعنی صراط المستقیم... داشت یادم میرفت! یه چیز دیگه هم یاد گرفتم... اینکه هر جایی که کار میکنم باید به حرف رئیسم گوش بده. 2 حالت داره: یا رئسیم درک میکنه و قدرمو میدونه یا اینکه نمیدونه! اگه یدونه که چه بهتر اگه هم ندونه که مطمئنا کم کم میفهمه! فقط باید هر جا که میرم تواناییامو نشون بدم... خدایا چقدر خوبه که تو رو دارم.... چقدر خوبه که هستی... تازگیا یه چیزی یاد گرفتم اونم اینکه ما آدما اثرات زیادی روی هم داریم. گاهی یه حرف یه لبخند یه اخم یه عصبانیت یه دعوا یه ابراز عشق یه ابراز مهربونی یه ابراز نفرت... گاهی یه ابراز احساسات ساده زندگی یه آدمو عوض میکنه سرنوشتشو عوض میکنه نمیدونم چرا مواظب اعمال و حرفام نیستم نکنه باعث بشم یه نفر از زندگی سیر بشه نکنه حرفم باعث بشه یه نفر از چیزای خوب زده بشه؟! یادمه روزای اولی که استخدام شده بودم دلم پر میکشید صبح بشه و بیام سر کار چقدر دلم میخواست ساعتای کاری تموم نشه با عشق کار میکردم با جون و دل ... برام مهم نبود دیگران کار میکنن یا نه. کارمو درست انجام میدادم. سریع و با دقت... اما یه اتفاق باعث شد دیگه مثل قدیم نباشم باعث شد صبح ها با عذاب بیام سر کار از کارم متنفر شدم از همکارام... و این واقعا سخته.... حدودن 8 ساعت سر کارم و با نفرت به همه چیز داستان از اونجایی شروع شد که مجبور شدم برا ثبت نام تو دانشگاه مرخصی بگیرم یکی از همکارا برام زدن... Zadan at work is not only a word! It is very frighten word! زدن یعنی یه همکار پشت سرت به رییس بد بگه بگه نمیخوای کار کنی... وقتی برگشتم خیلی ناراحت شدم اما این یه شانسم بود چون اون همکار باهام سرسنگین شده! عدو سبب خیر شود اگر خدا خواهد الان درست همین الان یه تصمیم گرفتم نه! دو تا تصمیم گرفتم اول اینکه دیگه مواظب حرفا و اعمالم باشم تا نکنه یه عشق رو تبدیل به نفرت کنم... نکنه یه زیبایی رو تبدیل به زشتی کنم... دوم اینکه سعی کنم فقط به حرفا و رفتار و اعمال آدمایی بها بدم و احترام بزارم و برام مهم باشه که آدمایی قابل احترامن آدمایی که شیوه زندگیشونو قبول دارم به هر حال همیشه کسی هست که مخالف منه. باید سعی کنم این مخالفت باعث پیشرفتم بشه از امروز عاشق کارمم و نسبت به همکارام نفرت ندارم اگه کسی برای کسی میزنه به خاطر شیوه ی زندگیشه شاید آدم بدی نیست ولی شرایط اینطوریش کرده خدایا کمک کن بتونم تصمیماتمو اجرایی کنم... خدایا چقدر خوبه تو رو دارم..... چقدر خوبه دوستم داری... خدایا! اگر نمیدانم بیاموز که بدانم و آنگاه که می دانم بیاموز که عمل کنم. خدایا! سرگشته کسی است که در بند تو نیست مرا بنده خودت قرار بده. خدایا! به کجا گریزد بنده ای که جز تو گریزگاهی ندارد در همه جا گریزگاهم باش. خدایا! به من بیاموز که آدمیان را به حق محک بزنم نه حق را به آدمیان. خدایا! کمک کن که غیر تو را یار نگیرم و کمتر از تو به دوستی نپذیرم. خدایا! هیچکس نیست که به تو محتاج نباشد به من بال اشتیاق عنایت کن نه پای احتیاج. خدایا! دل را به ظهور عشق چراغان کن و جان را به حضور محبوب نور باران... امروز چیز تازه ای یاد گرفتم! البته! سالها پیش توی دبستان اینو یاد گرفته بودم... یادم رفته بود... اون درس این بود: جواب ابلهان خاموشیست... یه چیز دیگه هم یاد گرفتم اونم اینکه: جواب همه ی آدما خاموشیه. باید یاد بگیرم خاموش باشم ساکت باشم و وقتی هم دیگران حرف میزنن نظر ندم!!! Please be quaite Please don’t speak Never speak Only speak when you need It is so hard but I have to practice it!!!! چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
| Design By : Night Skin |


